درد دلای من

سلام....

دلم از همه چيزو همه کس گرفته .

ديگه با هک کردنم آروم نميشه .

گاهی واسه کسايی که هک ميکنم دلم ميسوزه .

آقا روناک چون قبلا اومدم وبلاگت پسوردتو ميدم به شرطی که اين متنمو پاک نکنی .

به آخر پسورد قبليت يه zاضافه کن .

نوشته شده توسط هکر کوچولو .... حتما نظر بدين ميام نظراتونو ميخونم!

  
نویسنده : ronak sadeghi ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٢

توجه توجه !!!!

هک هک

خانوما آقايون شرمنده يه مدتی اين وبلاگ دست من باشه قول ميدم چيزای قشنگ

قشنگ بنويسم .

آقا روناک عزيز هم به موقع بهش ميگه کی و چطور وبلاگ و آيديشو تحويل بگيره فعلا

دارم با سعيده جون چت ميکنم !؟

  
نویسنده : ronak sadeghi ; ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ دی ،۱۳۸٢

 

سلام

مثل اينکه غيبتام خيلی طولانی شده به هر حال باز اومدم که تنها نباشين

زيباي من گريستنت چيست ؟

زشت اگر نمايد

آيينه بر خطا است

آيينه راست نيست

آيينه ها ني اند دگر چشم نكته بين

آيينه ها زبان خبر چيني اند و بس

عريان مكن برابر آيينه راز خويش

تا بر تو پرده ها ندرد پيش چشم كس

بالاي خود در آينه مشكن به هاي ها ي

تصوير غم غمت را هر دم فزون كند

گيسو به رخ ميز و ز درد اين چنين متاب

دستي بر آر كاينه را واژگون كند

آيينه را بيافكن تا رو به هم نهيم

باشد به دست خويش مداواي هم كنيم

وان دست را كه آينه دار ملال توست

زان پيش تر كه مشت برآرد قلم كنيم

آيينه مي نمايد اشك تو را به تو

  
نویسنده : ronak sadeghi ; ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٢

 

سلام یه چند وقتی بود که به اینجا سر نزده بودم اخه سیستم نظر خواهیم از کار افتاده بود و من به کلی ناامید شده بودم.

از اینجا قطع امید کرده بودم اما با داشتن دوست خوبی که جا داره ازش تشکر کنم (امیر )اینجا بازم به کار .افتاد این قالب جدیده هم کار اونه

ولی این بار مثل دفعه های قبل نمیتونم هر روز مطلب بنویسم چون باید درس بخونم اخه امسال کنکور دارم

این شعر رو هم به سبب بازگشتم مینویسم

اگر تو باز نگردی

قناریان قفس قاریان غمگین را

که اب خواهد داد

که دانه خواهد داد ؟

اگر تو باز نگردی

بهار رفته

در این دشت بر نمیگردد

به روی شاخه ی گل غنچه ای نمیخندد

و ان درخت خزان دیدهتور سبزش را به سر نمیبندد

اگر تو باز نگردی

کبوتران محبت را

شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد

شکوفه های درختان باغ حیران را تگرگ خواهد زد.

اگر تو باز نگردی به طفل ساده ی خواهر

که نام خوب تو را

ز نام مادر خود بیشتر صدا زده است

چگونه با چه زبانی به او توانم گفت

که بر نمیگردی.

و او که روی تو هرگز ندیده در عمرش

دگر برای همیشه تو را نخواهد دید

و نام خوب تو در ذهن کودک معصوم

تصوریست همیشه

همیشه بی تصویر

همیشه بی تعبیر .

اگر تو باز نگردی

نهالهای جوان اسیر گلدان را

کدام دست نوازشگر اب خواهد داد

چه کس به جای تو ان پردهای توری را

به پشت پنجره ها پیچ و تاب خواهد داد .

اگر تو باز نگردی

امید امدنت را به گور خواهم برد

و کس نمیداند

که در فراق تو دیگر

چگونه خواهم زیست

چگونه خواهم مرد.

  
نویسنده : ronak sadeghi ; ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٢

پائيز يعنی شروع تولد دوباره

باز پائيز است ....

باز اين دل از غمی ديرينه لبريز است

باز ميلرزد به خود سر شاخه های بيد سرگردان

باز ميريزد فرو بر چهره ام باران

باز رنجورم خداوندا پريشانم

باز ميبينم که بی تابانه گريانم

باز پائيز است

باز اين دنيا غم انگيز است

باز پائيز است وهنگام جدائيها

باز پائيز است و مرگ اشنائيها

 

  
نویسنده : ronak sadeghi ; ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ،۱۳۸٢

دوباره اومدم

سلام من بازم اومدم دليل نبودنم رو هم بعدا می نويسماومدم که دوباره شروع کنم به نوشتن   
نویسنده : ronak sadeghi ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٢

به من نگو دوست دارم که باورم نميشه

دیگر درد دل ما با نگاه التیام نمیگیرد

دیگر نگاه برایمان کافی نیست

دیگر باید به تو رسید تا ارام شد

دیگر عشق را در کلمات نمیتوان جا داد

و دیگر کلمات تحمل و کشش عشق مرا ندارند

باید گریست باید فریاد زد بایدهوار کشید تا بتوان اندکی از غوغای درون دلمان را بر ملا کرد.

گفته بودم عاشقی کار ما نیست عشق مال ما نیست

گفته بودم عشق جائی در قلب شکسته ما ندارد

باور نمیکنم به همین راحتی و سادگی همه چیز فرو ریزد

انگار همین دیروز بود دخترک با ان نگاههای خشم الودش ما را از عشق و عاشقی ترسانید

در ان روز در ان گوچه ی باریک و دراز و در ان تنهائی و سکوت محض

دخترک با نگاهها و حرفهایش همه کاخ های ارزویم را نابود کرد و هیچ چیزی باقی نگذاشت

و بعد ان دخترک که تحفه عشق ما را رد کرد و نپذیرفت

وسرانجام تو توئی که عاجزم در شناختنت

روزی سرد و خاموش چون سفید مردگان یخ زده

و روز دیگر جذاب و شاد همانگونه که همیشه میخواهمت و

یکروز انقدر مستانه وار نگاهم میکنی که از چشمان و نگاههایت شرمم میشود و

روز دیگر حتی با نیم نگاهی درخت امیدم را زنده نمیکنی

به راستی تو که هستی و چه می خواهی؟

اگر منظور عشق و عاشقی است بیش از این ما را مرنجان

اگر منظورت هوس است همان یک گوشه چشمت هم کافی بود

مقصر کیست ؟ من یا تو ؟

توئی که با ان نگاهها و حالات مرا از خود بیخود کردی؟

یا منی که رویای تو را داشتن را در سر میپروراندم ؟

اما هر چه هست سزاوار این همه عذاب کشیدن نیستم.

************************************************

سلام

بابا يکی به من کمک کنه سيستم نظر خواهی وبلاگم از کار افتاده من چی کار کنم؟؟

هر کی ميدونه به من ميل بزنه

خيلی سخته که يه خط تلفن و يه کامپيوتر داشته باشی و اونوقت کارتت تموم بشه ولی سخت تر از اون اينه که کارت بگيری و بچه فاميلتون کامپيوتر روخراب کنه و از اين هم سخت تر اينه که همه اينا حل بشه  ولی خط تلفنتون رو قطع کنن که ما به اخريه دچار شديم

شايد يه چند روزی برم سفر اگه خواستين نظر بدين برام ميل بزنيد ادرس رو هم که همه دارن اونائی هم که ندارن از بقيه بگيرن بابا يکی به من کمک کنه

  
نویسنده : ronak sadeghi ; ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٢

 

سلام ما دوباره اومديم                                                                                                          

بعد از يه مدت هوای نوشتن به سرم زده ميخواهم داستان بنويسم پيشنهادش از شما نوشتن از ما

پس منتظرم

 

  
نویسنده : ronak sadeghi ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٢

 

درست شدم مثل دیوونه ها یه چند وقتی بود که حس و حال نوشتن نداشتم و اینو توی نوشته های قبلی ام هم میشه احساس کرد به پیشنهاد بچه هارفتم سفر یه چند روزی رو خوش بودم کم کم داشتم شادابی روزای گذشته رو بدست میاوردم که تو اون روز لعنتی یه دفعه دنیا رو سرم خراب شد دوباره بعداز چند ماه دیدمش اما اصلا نشناختمش نگاهم تو چشاش دوید اما به پاکی و معصومی گذشته نبود انگار همین دیروز بود که با همون نگاه نافذش تو چشام نگاه میکرد و تو گوشم زمزمه ی عاشقانه میخوند اما این چشا این نگاه اون نگاه گذشته نبود انگار غبار زمان روی اون گرد دو رنگی و فریب و فرتوتی پاشیده بود همه ی خاطرات گذشته مث برق از جلوی چشام رد شد به تک تک اعضای صورتش نگاه کردم انگار باهام بیگانه بود لبهاش کبود شده بود لاغرتر به نظر میومد از گوشه و کنار و پچ پچ دیگران که میگفتن تابلو شده فهمیدم چه بلائی سر خودش اورده متاثر شدم

انگار ازش بدم میومد اما اون کسی بود که یه عمر باهاش بودم همه ی زندگیم بود دوسش داشتم اما یاد گذشته اش رو نه این ... حالا رو

نمیتونستم بی تفاوت از کنارش بگذرم خیلی سخت بود که نابودی اونو میدیدم ولی دلم براش نمیسوخت بین خودمو اون به اندازه یه قرن فاصله حس میکردم

اون دل منو زیر پاهاش له کرد و انقدر در کارهاش غرق شده بود که حتی صدای شکستن دلمو نشنید

کسی که با تمام وجودش فریاد میزد ننننننننننننرررررررررررررررووووووووووووو

ترو به خدا نرو منو تنها نزار من بدون تو میمیرم

بدون تو نابود میشم

و واقعا بدون اون نابود شدم

یاد اخرین روزیافتادم که با هم حرف زدیم

_ الو چرا ساکتی؟ جوابی نداری که بدی ؟ واسه چی بهم دروغ گفتی واسه چی منو بازی دادی؟الو ... صدام رو میشنوی؟

بووووووووووووووووووووووووووق

یه بار دیگه شماره گرفتم بعد از مدتی گوشی رو برداشت

_بله بفرمائید

_الو چرا ..

و هنوز حرفم تمام نشده بود که تلفونو گذاشت

برام خیلی سخت بود ولی با این حال غرورمو زیر پا گذاشتم و دوباره گرفتم

_ الو گوشی رو نزار کارت دارم بز دل ترسو

_اه برو گم شو عوضی دست از سرم بردار حوصلتو ندارم

تق

این اخرین جملاتی بود که از زبان عزیز ترین کسم میشنیدم و

اخرین تکه های قلبمو از روی زمین جمع کردم با خودم گقتم ای کاش هرگز نمیدیدمش

همه این افکار فقط چند ثانیه طول کشید راهمو کج کردم تا از جلوی اون رد نشم ولی تو ذهنم سعی میکردم قیافشو به یاد بیارم اون رفت و من دوباره تنها شدم مسبب همه بدبختی هام اون بود اون رفت ولی دلم ذهنم تمام وجودم را ویران کرد من ماندم و یک دل دیوانه

یک دل ویرانه

اما تنها چیزی که باعث تسلای وجودم میشد این بود که روزگار انتقام منو ازش گرفته

و در کوره راه زندگیراهم را ادامه دادم.

 

  
نویسنده : ronak sadeghi ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٢

دوباره اومدم

سلام ما بازم اومديم

شرمنده کردين بعد از دو هفته فقط يک نفر نظر داده بابا بامعرفتا من با چه اميدی بنويسم

اگه دليل غيبتمو ميخواين بدونيد بايد بگم که مادر بزرگم فوت کرد و من سرم شلوغ بود و نميتونستم بيام الان هم يک کم خسته ام فردا مينويسم پس تا بعد

  
نویسنده : ronak sadeghi ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٢

مهم نيست كه شما سر نگون شويد،مهم آن است كه دو باره به پا خيزيد.

سلام

با اينکه بی معرفت شدين و پيام نگذاشتين بازم اومدم و بازم مينويسم

اينم يه متن قشنگ :

در رثای تو گريستن چه کوچک و حقير است ای مهربان من زيرا با از دست دادنت گوهری ناياب و گرانبها را گم کرده ايم .

وجود نازنينت چون شمع ميسوخت تا کاشانه ما را گرمی بخشد و اکنون به سردی گرائيده است 

گذشت زمان هرگز تصوير زيبای تو را از خاطرمان محو نخواهد کرد و ما با ياد تو و خاطراتت زنده ايم .

 قشنگ بود نه !

من امروز يا فردا به مسافرت ميرم پس تا چند وقت از نوشته خبری نيست ولی با نظر هاتون منو خوشحال کنيد

فعلا بای                                             

  
نویسنده : ronak sadeghi ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ تیر ،۱۳۸٢

اشتباه

به اشتباه  جای "شما" ی خشک و مودبانه را با "تو" ی صميمانه  عوض کرد

و مرا به عوض "شما " ” تو “ خواند

بی اختيار رويای خوشبختی بر روح شيفته من بوسه زد.

اکنون متفکرانه پيش روی او ايستاده ام و نميتوانم لحظه ای از او ديده برگيرم

به زبان ميگويم " شما " چه دختر مودبی هستيد اما در دل ميگويم:

چقدر " تو " را دوست دارم..

باز هم منو با نظراتون شرمنده کردين

فعلا بای

  
نویسنده : ronak sadeghi ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٢

ای کاش اب بودم

hای کاش اب بودم گر میشد ان باشی که خود میخواهی

ادمی بودن حسرتا شکلیست در مرز ناممکن نمیبینی؟!

ای کاش اب بودم به خود میگویم

نهالی نازک به درختی گشتن رساندن را

تا به زخم تبر به خاکش افکنند در اتش سوختن را

یا نشای سست کاجی را سر سبزی جاودانه بخشیدن

از ان پیشتر که صلیبی شالوده کنم به لخته لخته ی خونی بی حاصل

یا به سیراب کردن لب تشنه ای

رضایت خاطری احساس کردن

حتی اگرش به زانو نشاندن در میدانی جوشان از افتاب و اربده تا به شمشیری گردنش بزنند

حیرتت را بر نمیانگیزد قابیل برادر خود شدن

یا جلاد دیگر اندیشان

یا درختی بالیده نابالیده را حتی هیمه ای انگاشتن بی جان

میدانم میدانم میدانم

با این همه ای کاش اب میبودم

اگر توانستمی ان باشم که دلخواه منست

اه کاش هنوز به بی خبری قطره ای بودم پاک از نمباری کوهپایه ای

نه در اين کشاکش بيداد سرگشته موج بی مايه ای

  
نویسنده : ronak sadeghi ; ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٢

 

سلام

بابا بيخيال اين چند روز که نبوديم چه تحولات وتغييراتی بوجود اومده

ببخشيد شرمنده که بی خبر رفتم رفته بودم شمال جای همتون خالی بود

ميخواستم خبر بدم و بعد برم ولی خواب موندمدر هر حال خوشحالم که باز هم پيشتونم از نظراتون هم ممنونم

شبهاي باروني زير نور ماه بايد رفت زير باران بايد رفت! تنهائي، تنها، با خود، با من، با من من هاي من، با تنهائي با هر چيز، بايد رفت، بايد رفت! پاهايم توان رفتن ندارند، تنهايم! خسته و آرام با چشمهايي گريان، دستهايي خشك ز نوشتن! بايد رفت، تنهايم! چشمهايم سو سو ميزنند آينده را نميبينند نميتوانم جلوي پاي خود را ببينم! تنهايم! اميدي ندارم و انگيزه اي براي قدم برداشتن! تنهايم! آسمان آبي فقط آبيست! لبهاي پر ز خنده فقط لبخند دارند! فقط دارند! دارند! اما ماوراي آن، پشت آن چيز ديگري است! دلي پر ز اشك و باران، دلي پر آه و سوز، سوز دل! تنهايم! تنهايم! دل پر درد ما به دنبال چه ميگردد! تنهايي! تنهايي! تنهايم! تنهايي!

همتونو دوست دارم

راستی امروز تولدمه

تولدم مبارک

 

 

  
نویسنده : ronak sadeghi ; ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٢

مسافر شهر غمي....

سلام
اميدوارم که بازم خوب باشيد
ديروز رفتم تو يک وبلاگکلی بهم ريختم و ديگه نتونستم بنويسم شما هم يه سری بهش بزنيد

مرا يکدم دل از خوبان جدا نيست
ولی صد حيف خوبان را وفا نيست
به دوستان دل سپردن کار سهل است
ز دوستان دل بريدن کار ما نيست

در ضمن هر کی يک اکانت مجانی خوب سراغ داره به ما هم بگه   
نویسنده : ronak sadeghi ; ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٢

دوست خود را بشناسيد

دوستان شما سه قسمت هستند و دشمنان شما سه قسمت دوست شما كساني هستند كه در وهله اول دوست شماست و كسي كه دشمن دوست دشمن و دشمن دشمن شماست. دشمن شما كساني هستند كه دشمن شماست و دوست دمشن شماست و دشمن دوست شماست.
شما فهميدين من چی ميگم؟
سلام
ببخشید که نبودم میدونم دل همتون واسم تنگ شده بود
ونمی تونستید دوری منو تحمل کنید و از این جور حرفها
کامپیوترم خراب بود
و من فقط ميتونستم نگاهش کنم
ولی الان درست شده و من همچنان خواهم نوشت و اين مشت محکمی بر دهان کور دلان است
اينم از شعر امروز فقط نظر يادتون نره

عاشقان را طرب از باده انگور نيست
هست مستان تو را نئشه ز صحبای دگر
راه پنهانی ميخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شيخ و دو سه رسوای دگر

اينم یکی دیگه
در شورستان خیالم
تصویر های سبز را اویخته ام
و به شکار واژه های وحشی پرداخته ام
تا شعری تصویری بسرایم
افسوس که یخ و باد های فصل
همه را به تاراج برده اند
فعلا بای   
نویسنده : ronak sadeghi ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ تیر ،۱۳۸٢

نعمت

این بار که امدی
برایم چمدانی بیاور
پر از ستاره و بهانه
تا من سفری غریب بیاغازم
و به بهانه یادگاری سفرت
یادت را زنده دارم


سلام به همه
اميدوارم که همتون سلامت باشيد سلامتی چيزيه که فقط اونائی که مريض ميشن و درد ميکشن ميفهمن چيه
صبح که از خواب پا ميشيم به جای غرغر کردن و به زمين و زمان بد و بيراه گفتن بيائيم به اين نعمت بزرگ که با هيچی قابل مقايسه نيست فکر کنيم سلامتی رو نميشه با هيچ چيز عوض کرد
شما حاضرين تمام ثروتهای دنيا رو به شما ميدادن اونوقت چشماتونو ازتون ميگرفتن

اين ثروت و زندگی چه فايده ای داره وقتی نتونی ازش استفاده کنی؟
البته نميگم اونائی که مريضن نميتونن از زندگی استفاده کنن

پس بیایم قدر این نعمتها رو بدونیم و خدا رو به خاطر عطای اونا شاکر باشیم
شاد و سلامت باشيد.   
نویسنده : ronak sadeghi ; ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٢

در شبان غم تنهائی خويش عابد چشم سخنگوی تو ام

زندگی
زندگی معنائی است از قالب کلمات امیخته از چند حرف
ویا گریه ای است در صحرای نا امیدی
و کتیبه ایست بر دیوار زندان
انسان عروسکی است اسیر بر صحنه این بازی شوم
اسیریست در بند و رنجور
اما خندان

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

سلام
باز هم با نظراتون منو شرمنده کردید
هر چند کم بود ولی از هیچی که بهتره
بازم منتظر نظر هاتون میمونم تا علف زیر پام سبز بشه

جز در ره عشق تو نپوید هرگز
جز محبت و درد تو نجوید هرگز

صحرای دلم عشق تو شورستان کرد
تا مهر کسی در ان نروید هرگز

راستی اون نوشته تیتر هم یکی از فرمایشات حضرت علی(ع) بود

  
نویسنده : ronak sadeghi ; ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٢

دوست

از دست عزيزان چه بگويم گله ای نيست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
ديريست که از خانه خرابان جهانم بر سقف فرو ريخته ام چلچله ای نيست
در حسرت ديدار تو اواره ترينم هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست
اره اينا رو از وقتی که تنها شدم ميخونم
ميدوني هيچی تو دنيا نميتونه جای يه رفيق خوب رو پر کنه هيچی اما امان از رفيق نا رفيق
که احتمالا شما هم يکی دو تا شو داريد خدا نصيب گرگ بيابون نکنه
ولی وقتی که خیلی تنها باشی ، خیلی عاشق باشی دیگه رفیق رو از نا رفیق تشخیص نمیدی و اونوقته که هر چیز ممکنه اتفاق بیفته و طرف دیگه عقلشو به کار نمیندازه واگه اتفاقی افتاد همه میگن امان از رفیق ناباب و از اینجور حرفا
ولی خوش به حال کسی که یه دوست خوب داره یه دوست واقعی که همه جا میتونه باهاش مشورت کنه و مطمعن باشه که سرش کلاه نمیره و کسی قالش نمیزاره ، کسی بهش نارو نمیزنه .
ما هم بد جوری بهمون نارو زدن ضربه خیلی بدی خوردم خیلی برام گرون تموم شد حتی تا چند وقت عین دیوونه ها شده بودم راستش رو بخواهید هنوز هم باورم نمیشه اصلا ولش کن این حرفا همش تکراریه همه میدونن .ولی شاید دفعه بعد کامل نوشتم

ولی اون وقتا با این شعر کلی حال میکردیم


گشته ام تنها تر از تنها نميدانم چرا رانده از هر گوشه و هر جا نميدانم چرا
کیستم من زورقی فرسوده در دریای وهم یا خسی در دامن صحرا نمیدانم چرا
غرش امواج هم دیگر نمیگوید به من حرفها از دامن دریا نمیدانم چرا
در میان کوچه های تو به توی انتظار خسته ام سر در گمم اما نمدانم چرا
انتظاری نیست از نا اشنا دل را ولی دوست را نامهربانیها نمیدانم چرا



من نظر ميخوام   
نویسنده : ronak sadeghi ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٢

خدای را از گسستن گره های دشوار و شکستن اراده های پولادين شناختم

پر کن پياله را
کاين اب اتشين
ديريست ره به حال خرابم نميبرد


اين جامها که در پی هم ميشود تهی
دريای اتش است که ريزم به کام خويش
گرداب ميربايد و ابم نمي برد


من با سمند سرکش جادوئی شراب تا بيکران عالم پندار رفته ام :
تادشت پر ستاره انديشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گريز پا
تا شهر ياد ها
ديگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمي برد


هان ای عقاب عشق !
از اوج قله های مه الود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگيز عمر من
انجا ببر مرا که شرابم نمي برد

ان بی ستاره ام که عقابم نمي برد


در راه زندگی
با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگی
با اينکه ناله ميکشم از دل که :اب ،اب!
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر کن پياله را....!
(ف.مشيری)

سلام
اميدوارم که خوب باشيد
نوشته تیتر رو خواندید نظرتون چیه؟
میدونید از کیه؟
نظرتونو در بارش بهم بگید.

  
نویسنده : ronak sadeghi ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٢

← صفحه بعد